Wednesday, March 12, 2008

نوروز

عيد مي‌آمد و دختر در انتظار تعطيليها لحظه شماري مي كرد.شايد براي كمي بيشتر خوابيدن، كمي بيشتر خيره شدن، كمي سكوت ، كمي آرامش.
دوش گرفتن بدون عجله، صحبانه خوردن نشسته، پختن خورشتهاي چند ساعته
مي‌دانست كه زمان كوتاه است و تا چشم بزند تمام خواهد شد اما باز هم خوشحال بود
باز هم هيجان داشت.