Saturday, August 25, 2007

مادر


اگر جانش را مي‌داد راز دختر را فاش نمي‌كرد
حاضر بود بخاطر او هر دروغي بگويد
و دختر دلش قرص بود چرا كه كسي مثل مادر را داشت

Tuesday, August 21, 2007

نابينا

پرش كودك شاد از پرچين
صدايش چون فرياد
" كوري در راه است"
بگو " نا بينا"
دهنش را كج كرد
دور شد چون باد
گذرش در بستان
چون كلاغي بود در دشتي سرسبز
نابينا آمد
عصايش در دست
لحظه ها كندتر از هر وقتي
چشمانش پر اشك
دلش پراز دلتنگي

Sunday, August 19, 2007

جاده


چشمانش مي سوخت
مي‌دانست بايد بخوابد
اما خوابيدن چه حاصلي داشت؟
جز نديدن ديدينها
و تمام شدن ساعتي بيخيالي

Monday, August 13, 2007

شكننده


چقدر شكننده است و چقدر بي پناه
چطور وقتيكه كوچيكه اينهمه مراقبش هستيم
ولي وقتيكه يه كم صداش كلفت شد
و يا كفشهاي پاشنه بلند پوشيد فكر ميكنيم عاقله
و مي‌تونه همه كاري انجام بده

Monday, August 6, 2007

روستايي


دشتهاي سبز
حتي سفيد
پر از برف و سرما
چقدر دوست داشتم روستايي بودم
دستهايم پينه ميزد
چندين لباس روي هم مي‌پوشيدم
و به دنبال گوسفندان مي‌دويدم
چقدر دلتنگم
و چقدر خسته
كاش مي‌شد روي پرچينها بنشينم
و به انتهاي افق نارنجي نگاه كنم
سوز سرما در استخوانم برود
و آب از بيني ام سرازير شود
كاش مي شد روياها زنده شوند
كاش مي‌شد

Saturday, August 4, 2007

ندامت

آبي كه ريخت را نمي‌توان جمع كرد
پس حرفي نزن كه پشيمان شوي