Saturday, December 29, 2007

بوي بيداري


نور از منفذهاي پارچه ضخيم پرده عبود نمي‌كرد و خانه تاريك بود.سرماي سنگهاي كف از جورابهاي كلفت پشمي مي‌گذشت و به انگشتهايي كه بالاخره بعد از هشت ساعت خواب زير لحاف گرم شده بود، مي‌رسيد. پرده ها را كنار زد و نور سفيد صبح خانه را روشن كرد. عجله نكردن حسي بود كه باعث ميشد تا چشمانش را ببندد و خودش را تا آنجا كه مي‌تواند كش دهد. قهوه دم كرد، بوي بيداري فضاي خانه را پر كرد. ساده ترين كارهاي روزمرده شايد لذت بخشترينها شده بودند. خوردن نان تست شده ايي كه كره به خوردش رفته بود وشيريني مربا بدون يادآوردي هيچ چيزي لذتي بي انتها داشت و نگاه كردن به قمري هايي كه پشت پنجره بر سر ارزنها مي‌جنگيدند.ن

كندي جريان زندگي انرژي دهنده بود. آرامش روي سلولهايش در حركت بود و آرام آنها را نوازش مي كرد.ن

Sunday, December 23, 2007

هديه كريسمس


با چشمان پف آلود و لباس خواب بلندي كه زير پاهايش كشيده ميشد از پله ها پايين آمد.خيلي دعا كرده بود، اميدوار بود كه شال گردن قرمز باشد، هماني كه مادر ماهها آنرا مي بافت.اما يك كفش اسكي بود.كفشها را گوشه ايي انداخت وبه طبقه بالا برگشت پرده را با عصبانيت كنار زد و به برفي كه همچنان مي‌باريد نگاه كرد.باغبان در حال تميز كردن برفها از روي برگ درختان بود
لبخندي روي لبان دختر نشست. ديگر از كفشهاي اسكي بدش نمي‌آمد.شال قرمز رنگ از زير لباس باغبان بيرون زده بود.اميدوار بود كه تام پير ديگر كمر درد نداشته باشد
.د

بيزماني

آب از لا به لاي انگشتان دختر سر مي‌خورد و جريانش آرامشي را در بندهاي وجود او ايجاد مي‌كرد. جورابهايش را در آورد و پاهايش را كه از وجود جوراب ضخيم نم گرفته بود درون آب كرد سرماي آب تا سرش كشيده شد. دستانش را به پشت برد و روي علفهاي كنار آب دراز كشيد. آفتاب چشمانش را مي‌زد و نمي‌توانست درست ببيند. پلكهايش را روي هم گذاشت و به نقطه هاي نوراني پشت پلكهايش نگاه كرد. هيچ لذتي بالاتر از بي زماني نبود.
پسر كنار دختر دراز كشيد. سرش كنار سر او گذاشت به شكلي كه با بدنش خطي افقي را در ميان علفها مي‌كشيد. گونه هايشان به هم چسبيد و از برخورد با هم گرم شد اما بيني ها قرمز و سرد بودند. پسر گونه هاش را بيشتر چسباند و چشمانش را بست.
احساس آرامش وجود دختر را پر كرد. دستانش را از هم باز كرد و كف آنها را روي علفها كشيد. زمين با او يكي شده بود. در حال حل شدن بود. جزءايي از طبيعت حتي سبز شدن پوستش را مي‌ديد. چشمانش را باز كرد و به آسمان افقي آبي رنگ نگاه كرد. ابرها چون پنبه هاي تو در تو در همه جا كشيده شده بودند. امنيت آبي رنگ آسمان هيچ كجا وجود نداشت. صداي جريان آرام آب گوشهايش را پر كرده بود. پرندگان مي‌خواندند و گاهي صداي بال زنبورها هم مي آمد.
هيچ فكري وجود نداشت. درست مثل اين بود كه زمين از حركت ايستاده باشد. پلكهايش را بست و گرماي آفتاب را از پشت آنها احساس كرد.
مادر بزرگ شكلات را درون شير داغ هم مي‌زد و برايش از گذشته ها مي‌گفت. گربه پشمالوي سفيد رنگ روي فرش كوچك جلوي شومينه ليمده بود و تنبلي را آشكار مي‌كرد. دختر با پتويي كه به دورش پيچيده بود باز هم احساس سرما مي‌كرد. يك طرف صورتش از گرماي شومينه گرم شده و طرف ديگر يخ كرده بود. مادربزرگ با صداي كه در هر جمله شكست و سكوتي داشت به سنگيني در بين ميز و گاز جابجا مي شد.
فنجان بزرگ پر از شير داغ و شكلات را درون بشقابي گذاشت و براي دختر آورد . بوي شير و شيريني شكلات بيني او را پر كرد. پيرزن دستهاي چروكيده را روي پيشاني دختر گذاشت. چشمانش را باز كرد چشمان درشت و عسلي پسر درست روبرويش بود. تكه ايي شكلات در دست داشت و با دستاني كه در هوا تكان مي داد به او فهماند كه شير روي چراغ جوشيده و زمان خوردن آن است. آفتاب رفته بود. فنجان داغ شير دستان دختر را گرم مي‌كرد.

Saturday, December 22, 2007

ركورد

همه رفته بودند چراغها براي هيچكس مي سوخت
لغات در جلوي چشمانش مي‌چرخيد
فكرش متمركز نبود
تصاوير يكي پس از ديگري در ذهنش كوبيده مي‌شد
عكسهاي منزجر كننده مانيتور در هوا چرخ مي‌زد
آب دهانش تلخ شده بود
چشمانش را بست و به ارزش ركورد زدن فكر كرد

Monday, December 17, 2007

روزمرگي

گاهي به گذشته ها فكر مي كرد به روزهاي تلخ و شيريني كه گذشته بودند و باز نمي‌گشتند. روزهايي كه ساعتها كنار هم مي‌نشستند و در مورد آينده بحث مي‌كردند. دست همديگر را مي‌گرفتند و نگاههايشان عميق تر مي‌شد. دستها فرا مي رفت و احساسات قليان مي‌كرد. باز مي‌نشستند و دوباره صحبتهاي شيرين آينده .
صداي ماشينها از دور دست او را به سالها قبل برد . هواي ابري بي باران ، خورشيدي كه نايي نداشت و تكليف هوا معلوم نبود، خودش هم نمي‌دانست اگر باز با او روبرو شود چه عكس العملي نشان خواهد داد؟ آيا قبلش به تپش مي‌افتاد و يا درست مثل يك رهگذر ناآشنا مي مانست؟
باز هم به آسمان خاكستري نگاه كرد. دوست داشت زمان بايستد و هرگز جلو نرود. او بماند و خاطره ها، لحظه هاي بي بازگشت، آدمهايي كه گم شده بودند،‌ تكرار حسرتها و افسوس براي كارهايي كه نبايد مي‌شدند.
شايد روياي شب گذشته احساساتش را تغيير داده بود و خودش هم نمي‌دانست كه در اين لوپ سرگرداني كجا جاي دارد؟ روياي گذشته ها، روياي لحظه هاي سبزي كه خنده لبها را ترك نمي‌كرد و دوستان همراهي اش مي‌كردند. كجاي راه بود؟ هدفش چه بود؟ آيا روزمره گي او را بلعيده و در حال نشخوار شدن بود؟
عكسهاي زرد شده‌ايي كه در دستش داشت تنها به او گذشت تند زمان را هشدار مي داد. حتي پشت آن همه شادي چشمان غمگينش را مي‌ديد در حاليكه كيك را براي دوستانش مي‌بريد از همه آنها تنفر داشت . درست احساس دوگانه ايي كه هرگز تركش نمي‌كرد، فرار از لحظه و آدمهاي اطراف و حسرت كساني كه جاي ديگري بودند. چرا نمي‌توانست از خودش، حالش و اطرافيانش راضي باشد؟
لباسهاي رنگي هر سال عكسها حالش را به هم مي‌زد. هر كدام يادگاريهاي احمقانه ايي را در ذهنش به جا گذاشته بودند. شايد نام بعضي از مهمانها را بخاطر نمي‌آورد. كسانيكه گذري آمده و رفته بودند و كادوهايشان به كس ديگري داده شده بود. حالا او مانده بود و عكسها، عكسهاي زرد شده قديمي ترها، مرده‌ها را هم نشان مي‌دادند . عزيزاني كه باز نمي‌گشتند، درست مثل لحظه‌ها و يادگاري‌هايي كه از ترس نابودشان كرده بود، از ترس رسوايي، از ترس باز شدن دريچه اسرارش اما هر از گاهي از گوشه ذهنش فلش مي‌زدند و مانع تمركز فكرش مي‌شدند مثل سدي در برابر پيشرفتش.
پيشرفت كلمه پنج حرفي كه خودش مانعي براي درست زندگي كردن بود و درست لذت بردن، درست مزه كردن. صبحگاه درون تخت دراز كشيدن و از گذشتن ثانيه ها وحشت نكردن و كش دادن عضله ها و باز هم در تخت خواب ماندن و ماندن به آسمان پنجره خيره ماند و صداي پرندگاني را كه ساعتها پيش بيدار شده اند‌، گوش دادن. سر كلاس نرفتن و در كوچه ها پرسه زدن بدون ترس و دلهره . آيا اين كلمه پنج حرفي ‌مي‌تواند جاي اين لذتها را پر كند. اضطراب پر شور يك تماس تلفني از يك غريبه‌، شعفي كه درونت را پر مي‌كرد و توان جابجا كردن كوهي را درونش بوجود مي‌آورد.
پس كجاست آن همه انگيزه، آن همه دويدنها چه شد؟

Saturday, December 15, 2007

آرامش

مرد با نفرت به صورت زن نگاه كرد و صدايش را بالا برد :" همه كارهات همينه هميشه مي‌خواهي تظاهر به مريضي كني ، منم كه توي درد مي‌سوزم و مي‌سازم نمي‌تونم بخوابم....
زن سرش گيج رفت و صداي مرد در سرش پيچيد به بچه هايش فكر مي‌كرد دلش براي آنها تنگ مي‌شد ولي دوست داشت دردش قطع شود. سرش را برگرداند و به صورت مرد نگاه كرد باز چشمانش را بست و به ياد تولد اولين فرزندش افتاد چقدر درد داشت اما پر انرژي بود. باز هم صداي مرد افكارش را بهم ريخت ديگر قدرت نفرين كردن هم نداشت. به پنجره نگاه كرد و به دنيايي كه برايش ارزشي نداشت . باز هم سرش گيج رفت و همه چيز سفيد شد خودش را در لباسي سفيد ديد كه بالاي همه پرواز ميكند. فرزندانش گريه مي‌كردند و مرد توي سرش مي‌زند. اما ديگر دردي نداشت پاهايش را تكان مي‌داد و بلند بلند مي خنديد.
دلش براي بچه هايش تنگ شد دوست داشت آنها را به آغوش بكشد و ببوسد اما ديگر دير شده بود ولي صداي داد زدني در كار نبود. سكوت بود و آرامش.
به سمت جمعيت عزادار رفت براي او گريه مي كردند دستي به صورت دخترش كشيد و گفت :" من راحتم خودت رو ناراحت نكن ديگه درد ندارم"
دختر سرش را برگرداند، مادر اشكهايش را پاك كرد و لبخند زد. " من در آرامشم، اينجا هيچكس سرم داد نميزنه، هيچكس دعوام نميكنه. پاهام هم درد نميكنه . براي چي گريه ميكني"
دخترك لبخند زد. دستش را به سمت مادر برد . اما او رفته بود.

Friday, December 14, 2007

وحشت

زن در آستانه بود
قلبش به تندي مي‌تپيد
كجاي سرنوشت ايستاده بود
خودش هم نميدانست
اما تپشي در سينه او را هدايت مي كرد
جلو جلوتر باز هم جلو تر
تصوير در ذهنش رنگ مي‌گرفت
و پر رنگتر و واضح تر ميشد
بوي تند وحشت در مشامش پيچيد
....اما

Monday, December 10, 2007

بازنشستگي

بازنشستگي اش را تصور مي‌كرد
آفتاب روي صورتش افتاده بود
نوشيدني بهشتي در دستش
ماساژورها رسيدند
يكي براي پشت و ديگري جلو
با كرمهاي ويتامينه عطرآگين
صداي بيپ موبايل ماساژور چقدر آشنا بود
چشمانش را باز كرد
پنجره يادآوري جلسه روي مانيتور چشمك ميزد


Sunday, December 9, 2007

دلتنگتر از هر وقتي


دلتنگتر از هر وقتي بود

به شماره ها نگاه كرد

چه كسي براي همدردي وجود داشت

يا گفتن چند مطلب خوشايند

شماره ايي وجود نداشت

از پيشترها ميد انست

Sunday, December 2, 2007

موجود پشمالو


نگاه دخترك به روي رد خون پالتوي مرد خيره ماند
ترس در چشمانش به اوج ‌رسيد
پاهايش سر شده بود
توان راه رفتن نداشت
نمي‌دانست آيا آن موجود بزرگ پشمالو او را هم ديده است؟