Monday, September 10, 2007

باران


صداي باران ميآيد
گوشهايت را پر ميكند
رعد آسمان را رها نميكند
و تو در تنهايي
به دنبال آغوشي كه تو را از تندر آسمان ايمن كند
دستانت را بروي ملحفه هاي سرد ميكشي
و جاي خالي اش را حس ميكني

Thursday, September 6, 2007

ابري


اگه تا يه اندازه ايي از آسمون بالا بري ديگه ابرها رو نميبيني

پس بدون وقتيكه آسمونت دلت ابريه خيلي اوج نگرفتي

Tuesday, September 4, 2007

اشتباه گرفتن (قسمت دوم

و همينطور حرف مي‌زد انگار كه سالهاست مرا ميشناسد. به صورتش خيره شدم خيلي آشنا بود. بيني كشيده ، چشمان درشت كه همرنگ لباسش بود سعي كردم جاهايي كه ممكن بود او را ديده باشم به خاطر بياورم خيلي به مغزم فشار آوردم تا بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه يكي از بچه هاي دانشگاه كه يك ترم از ما عقبتر بود و با اطمينان گفتم:" راستي از بچه ها چه خبر؟" گفت: " كي رو ميگي الهام يادته بچه دار شده دوقلو ، دو تا دختر"
- اه! راست ميگي تا اونجا كه من يادمه داشتند جدا مي‌شدند!
- واقعا اصلا راجع به اين مسائل با ما حرف نميزد!
به فكر رفتم الهام كه حكم طلاقش را هم گرفته بود چطور ميشد بچه دار شده باشد آن هم دوقلو، فكر كردم شايد آشتي كردند ولي آخرين بار كه ديدمش شش ماه پيش بود و اصلا هم حامله نبود. در گيجي بودم كه گفت:" راستي از مريم چه خبر؟"
- كدوم مريم؟
- همون كه يه كم تپل بود فاميليش يادم رفته،
- من دو تا مريم ميشناسم يكي شمس اوني يكي محمدي كه جفتي لاغر بودند، حتما مونا رو ميگي كه تپله،
- شايد نميدونم من اسما يادم ميره،
- هيچي تنها چيزي كه ميدونم داره فوق ميخونه،
- ولي اون كه انصراف داد، آخه كارش درست شد كه بره خارج.
من پاك خل شده بودم، به اين نتيجه رسيدم كه حتما اشتباهي تو كاره ، مي‌خواست دوباره حرف بزنه كه مادر عروس آمد طرفم و منو بلند كرد كه برقصم لبخندي زدم و بلند شدم تا خودم را نجات دهم . از يك طرف قيافه اين دختر خيلي آشنا بود ،‌از يك طرف هرچيزي كه به هم مي‌گفتيم عوضي در مي‌آمد . در حال رقص بودم كه دوباره سر و كله‌اش پيدا شد . چقدر هم سمج بود. يكدفعه وسط رقص گفت:
- راستي از اون پسره چه خبر اسمش يادم رفته؟
- كدوم پسره رو ميگي؟
- همون كه خيلي ميخواستت؟ من همش اسما يادم ميره!
فكر كردم شايد آرش رو ميگه كه با هم بوديم گفتم:
- بد نيست خوبه؟ هستيم .
- درسش تمام شد؟
چي مي‌گفت اين دختر ، آرش دو سال پيش كه با من آشنا شد سه سال بود كه درسش تمام شده بود. به روي خودم نياوردم يارو اشتباه گرفته بود. گفتم:
- آره تمام شد با بدبختي.
اول عصباني شده بودم ولي حالا كم كم داشت خوشم مي‌آمد مي‌خواستم بزارمش سر كار و يه كم بخندم بنابراين گفتم:
- ميدوني چيه ميخوام باهاش بهم بزنم با يكي ديگه دوست شدم خيل باحاله مي‌خواهيم ازدواج كنيم ، سه سال هم از من كوچكتره ولي عاشقم شده مي‌خواهيم بريم خارج!
- واقعا چه خوب شد اون بدردت نميخورد پسره پرو همش پولشو به رخ تو ميكشيد.
ميخواستم دوباره عصباني بشم چرا كه آرش خيلي گل بود كه آهنگ تمام شد لبخندي زدم و رفتم پيش مامانم اينا نشستم موقع شام شد در حال خوردن بوديم كه دختر عموم آمد طرفمان و گفت:
- پانيذ شنيدم خبرايي ميخوايي عروسي كني؟!
- كي گفته ؟!!!
- كلاغا خبرارو ميارن .
داشتم گيج ميشدم قرار نبود عروسي كنيم ، مامانم كه ترش كرده بود با عصبانيت به من گفت:
- نكنه ترو با آرش ديدن؟
- نه فكر نميكنم اين غير ممكنه !
فكرهاي عجيب و غريبي توي سرم مي‌چرخيد كه دختر عمه ام با زن برادرش آمد و گفت:
- پرگل ما هم بازي ، چرا به من نگفتي ديگه حرفا تو به غريبه ها ميزني؟
- نه به خدا چه خبر شده؟
- خودمون شنيدم كه اون دختره مي‌گفت قراره با يكي از خودت كوچيكتر عروسي كني و بري خارج اين حرفا...
تازه دوزاريم افتاد و بلند بلند شروع كردم به خنديدن كه دختر عمه ام عصباني شد و گفت:
- چه ات شد؟ چرا ميخندي؟
- هيچي....
و از بس خنديده بودم اشك توي چشمانم جمع شده بود و گفتم:
- هيچي بابا يارو سريش بود منم دست به سرش كردم براتون تعريف ميكنم،
و براي مامان همه چيز رو تعريف كردم تا اون براي همه با پياز داغ فراوان تعريف كند. جالب بود ولي بيخودي داشت آبروم مي‌رفت . دختره مسخره اصلا نميدونم منو با كي اشتباه گرفته بود. خيلي بي دليل داشتم مضحكه خاص و عام ميشدم. اگه ماجرا به گوش آرش ميرسيد؟
حتي فكرش حالم رو بد ميكرد.

اشتباه گرفتن(قسمت اول

همه نشسته بوديم و تلويزيون نگاه مي‌كرديم و تخمه مي‌شكستيم ،‌ فيلم خانوادگي قشنگي بود كه يكدفعه صداي زنگ در آمد، همه به هم نگاه مي‌كردند . بالاخره بلند شدم و در را باز كردم. كارت عروسي كي از فاميل هاي پدر بود.
بچه ها پنجشنبه عروسيه -
با شنيدن حرف من هر كس عكسي العملي نشان داد و فيلم تلويزيون فراموش شد
*************
هر كس از يك اتاق بيرون مي‌آمد و دنبال چيزي مي‌گشت از در باز حمام بخار بيرون مي‌زد. همه به خودشان رسيده بودند. همه تميز و مرتب آماده بودند، طبق معمول پدر آماده نشسته و منتظر آماده شدن بقيه بود. مثل هميشه پريسا هيچ كاري انجام نداده بود،‌ ده بار لباس و بيست بار آرايشش را عوض كرده بود و همينطور غر ميزد و من بايد جورش را ميكشيدم :
- به خدا خوشگلي ، بدبخت شوهرت، پدر شما بريد ، من و پريسا با آژانس مي‌آييم، شما سر عقد نباشيد زشته.
آنها قبول كردند و رفتند. من آرام جلوي تلوزيون نشستم ، چون ميدانستم حداقل دو ساعت طول خواهد كشيد تا پريسا واقعا آماده شود.
*************
مرسي آقا چقدر ميشه؟
3000 تومان.
سر در تالار نوشته بود قصر عقيق از پله هاي مرمر بالا رفتيم و مانتو ها را در آورديم وارد سالن شديم ، همه چيز سالن با عظمت بود. پريسا مدام مي‌گفت:- لباسم بد شد، بايد اون سفيدرو مي‌پوشيدم .
با عصبانيت نگاهش كردم و گفتم: " نه خوب شده خوشگل شدي"
" نه آخه ميدوني از دگمه هاي اين لباس خوشم نمي‌ياد، اون سفيده..." ميدانستم كه اگر سفيده را هم ميپوشيد چيزي براي ايراد گرفتن پيدا ميكرد. با خونسردي تمام به صورتش نگاه كردم و گفتم:" اصلا ميدوني چيه تو هرچي بپوشي زشت ميشي پس بيخودي زور نزن"
پريسا كه از حرف من يكه خورده بود ديگر حرفي نزد مثل اين بود كه كلكم گرفت. او واقعا زيبا بود و هر چيزي هم مي‌پوشيد قشنگ ميشد ولي نميدانم كه چرا اين همه وسواس به خرج ميداد. با اكثريت سلام و عليك كرديم، آنقدر دير كرده بوديم كه عروس و داماد آمده بودند. مامان از دور برايمان دست تكان داد و ما هم جواب داديم و با كفشهاي پاشنه بلند و لباسهاي تنگ به سختي راه مي‌رفتيم. در يك لحظه احساس دخترهاي مدل را داشتم از اين فكر لبخندي روي لبانم نشست.
مادر با زندايي عروس صحبت مي‌كرد نوار گذاشتند و عروس و داماد شروع به رقص كردند من سعي ميكردم به حرفهاي زندايي گوش نكنم و آنهايي را كه مي‌قصند تماشا كنم. پريسا و پونه بلند شدند و شروع به رقصيدن كردند. ناگهان خانمي قد بلند كه دوپيسي آبي پوشيده بود بطرفم آمد و با خوشرويي خيلي زياد سلام و روبوسي كرد و بعد مرا دعوت كرد تا با او برقصم طوري برخورد مي‌كرد كه انگار مرا ميشناسد. من هم حس مي‌كردم كه برايم آشناست حين رقص مدام مي‌خنديد و از لباسم تعريف مي‌كرد . حس خوبي داشتم . با تمام شدن آهنگ دستش را پشت كمرم گذاشت و مرا به طرف ميزي خالي هدايت كرد
خوب تعريف كن ، ميدوني از وقتي رقتم سر اين كار خيلي خوب شده

Sunday, September 2, 2007

اضطراب

اضطراب تمام وجودش را پر كرده بود
درست مثل كودكي كه براي پاسخ دادن درس پاي تخته ميرود
مي‌دانست كه اشتباه ميكند
اما ادامه مي‌داد
تنش ميلرزيد
قلبش به شدت ميتپيد
ميلي او را به جلو سوق مي‌داد
جاده بي انتها بود
و مسير مه گرفته
نمي‌دانست به كجا خواهد رسيد
...ناكجاآباد

Saturday, September 1, 2007

اينترنت

ساعتها به صفحه مانيتور خيره شده بود و نميدانست چه كار ميكند
از پنجره ايي به پنجره ديگر
غرق شده بود دوست نداشت هيچكس مزاحم خلوتش شود
چشمانش مي‌سوخت اما ادامه ميداد
بايد فارغ ميشد اما چگونه؟